shohada
معرفی شهدای سمیرم/71

علی قربان عسگری، شهید محرم کربلای ایران

علی قربان نوجوانی روستایی که عشق او به امام حسین و عاشورا باعث شد او از کربلای ایران بی نصیب نشود و با سردادن یا حسین (ع) شربت شهادت را بنوشد.

مادر شهید علی قربان عسگری در گفت و گو با گزارشگر پایگاه خبری سمنا می گوید: انگار همین دیروز بود که رفت، دو پسر و دو دختر دارم و علی فرزند دوم من بود . دوره ابتدایی را که تمام کرد ، خرداد سال ۵۸ بود .  معدل درسی او ۱۵ و رفتارش هم ۱۶ بود . علی قربان علاقه خاصی به ماه محرم و تعزیه و هیئت های عزاداری داشت . با اینکه سنی نداشت  از  مجالس دعا و قرآن  غافل نبود .  موقعی که وارد دوره راهنمایی شد  ، از یک طرف  ضد انقلاب به جان مردم کردستان افتاده بود و از طرف دیگر عراق به ایران حمله کرده بود. دائم می گفت : من می خواهم به کردستان  بروم و بعد از شروع جنگ هم گریه می کرد ومی گفت : « اجازه بدین من هم به  جبهه بروم .  »

برادر بزرگش به همراه پدرشان جبهه بودند ، پدرش کارمند جهاد سازندگی بود و  من هم به علی قربان می گفتم : «مادر اول  دَرست را بخوان . بابا و داداشت که نیستند ، تو مرد خانه ای ، بگذار بابات بیاد ، آن وقت یک فکری  می کنیم.»

در سفر زیارتی که به امامزاده حمزه علی شهرکرد داشتیم ، علی قربان دو رکعت نماز مستحبی برای بدست آوردن رضایت قلبی ما به جای آورد . او دعا می کرد و از خداوند رضایت ما را می خواست . هنگامی که پدر و پسر از جبهه برگشتند ، به پدرشان گفتم که : «علی قربان دائم می گوید که اجازه بدین و راضی باشید تا من بتوانم در بسیج ثبت نام کنم .» پدرشان فکری کرد و به او گفت : «بابا تو اول دَرس بخوان ، ما به جای تو می رویم . تو کنار مادرت باش . این جا هم جبهه است .»

علی قربان گفت : « بابا شما جای خود بروید و من هم جای خودم .»

بالاخره با اصرارهای او ، پدرش نیز راضی شد و گفت : «خدا پشت و پناهت . او از فرط خوشحالی من و پدرش را بوسید . چند بار نماز شکر به جای آورد . با اشک به او گفتم: «مادر من راضی هستم . اما پدر و برادرت که در جبهه هستند ، تو هم که می خواهی بروی ، من چه کنم ؟»

او هم گفت : « مادر شما این جا خدا را دارید و ما را دعا می کنید .»

با توجه به سن کم ، او به پایگاه مقاومت امام حسین (ع) ونک مراجعه می کند تا به جبهه اعزام شود . ولی پایگاه  او را ثبت نام نمی کند . ایشان به شهرضا رفت و در این شهر ثبت نام کرد . وقتی  برای آموزش نظامی رفت ، ۱۴ سالش بود . جای خالیش را نتوانستم پر کنم . عادت کرده بودم که همیشه در کنارم باشد . هر روز اشک می ریختم تا این که از آموزشی برگشت . چند روزی در کنارم بود و برای منطقه اعزام شد . دست و صورتم را بوسید .

گفتم :« مادر ، تو سنی نداری ، بگذار بابا و داداشت برگردند ، هنوز دیر نیست .» اما او حرف خودش را زد ، خداحافظی کرد و رفت .

چند ماهی گذشت و خبری از علی قربان نشد . از بنیاد شهید آمدند گفتند: که پسرتان شهید شده ،  منتها جسدش مفقود شده است . چند تا از دوستانش آمدند و گفتند: که توی محاصره افتاده بودیم و تیر به دست علی قربان اصابت کرده بود ،. درگیری که شدید شد ، خمپاره ای آمد و او با یک یا حسین (ع)  به شهادت رسید.

ما  ناراحت بودیم و گریه و زاری می کردیم و به  بنیاد شهید رفتیم  و عکس های چند شهید که از دهلران به اصفهان آورده بودند را دیدیم . یکی از این عکس ها مربوط به پسر من بود . اما به دلیل شباهت زیاد با شهید دیگری در دولت آباد اصفهان ، این شهید را به آن جا برده و در همان محل به نام شهید دیگری دفن کرده بودند.

بنیاد شهید اعلام کرده بود که در صورت موافقت خانواده دو شهید ، نبش قبر می کنیم و با آزمایش مشخص می کنیم که مربوط به کدام خانواده است . من دیدم که مادر آن شهید خیلی  بی تابی می کند ، از حق مان گذشتیم . به بنیاد شهید هم گفتم : سری که در راه خدا دادیم ، فرقی نمی کند که کجا دفن باشد . برای من سخت است ، اما تا به حال سر خاک پسرم نرفته ام . خیلی برای من سنگین است . نمی خواهم دل مادر آن شهید در دولت آباد از دست ما ناراحت شود . راضی هستیم به رضای خدا . از بس می گفتم ، تنها شدم  ، چند بار خواب علی قربان را دیدم . خواب دیدم که تو یک بیابان هستم و در حال گریه زاری ، علی قربان آمد و در کنارم و من را بلند کرد و گفت : مادر به این خاک نگاه کن ، به این درخت ها ، به این کوه ، نگو من تنها هستم . دو سه بار این خواب را دیدم.

علی قربان فرزند سرافراز از روستای ونک سمیرم و متولد ۱۳۴۵ که در ۱۵ سالگی در آبان ماه ۱۳۶۱ در عملیات محرم در منطقه عین الخوش بر اثر اصابت تیر و ترکش به یاران شهیدش پیوست.

پیام شهید :
حیف که یک جان دارم ، اگر صد جان دیگر هم داشتم ، باز هم برای اسلام فدا می کردم .

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

نظر شما

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

Go to TOP