معرفی شهدای سمیرم/67

شهید یعقوب خلیلی

یعقوب مجنون وار به دنبال معشوقه رفت و معجزه بود که عاشق امیرالمومنین بود و در گردان امیر المومنین جانانه جنگید و شهید شد.

به گزارش پایگاه خبری سمنا، سال ها لیلی و مجنون به دنبال هم بودند  تا یکدیگر را بیابند . اما لیلی ما به دنبال مجنون خود در مجنون بود و چه زیبا لیلی به مجنون  رسید . اگر جستجو کنیم ، از این لیلی و مجنون ها زیاد خواهیم دید .

مادر شهید به گزارشگر ما از درباره فرزندش می گفت:  صبحدمی بود که در تابستانی گرم سال ۱۳۴۸خدا یعقوب را به ما داد، من و پدرش روی زمین ، در صحرا کار کشاورزی می کردیم، خدا به ما ۳ پسر و چهار دختر عنایت کرد، اذان صبح را که می گفتند، یعقوب به دنیا آمد و اذان زندگی در گوشش زمزمه شد.

او به همراه خواهر ان و برادرانش بزرگ می شد و کمکی برای ما به حساب می آمد، تحصیلات ابتدایی را در دبستان شهید مفتح و راهنمایی را در مدرسه ابن سینا به پایان برد .

اخلاقش بسیار خوب بود، علاوه بر واجبات در به جا آوردن مستحبات نیز کوشا بود، از تلاوت قرآن لذت می برد و کظم غیظ و رافت از خصوصیات او بود .

او مقطع دبیرستان را در حالی آغاز کرد که حضرت امام خمینی (ره) فرمان تشکیل بسیج را صادر کرده بودند و او هم گوش به فرمان حضرت امام (ره) بسیجی شد  و  در دبیرستان شهید رجایی شهرضا ثبت نام نمود و از اعضای انجمن اسلامی آن دبیرستان شد.

موقعی که در روزهای تعطیل به خانه می آمد، می گفت که اجازه بدهید من هم رهسپار جبهه شوم. از شما چه پنهان، هم من و هم حاج جمال مخالف بودیم.

ما گفتیم :تو هنوز بچه ای

او می گفت: آخر روزی به جبهه خواهم رفت .

تابستان سال ۶۵ عازم جبهه شد، آموزش نظامی را در شهرضا و آموزش تکمیلی را در شهرستان بروجن طی کرد، عاشق امام علی (ع) بود و خواست خدا ، گردان امیر المومنین به فرماندهی شهید غلامرضا محمودی او را جذب کرد، مقر آن ها شوشتر بود

ما بی خبر ،  منتظر اولین نامه او بودیم،  اولین نامه او توسط شهید فریدون عقدکی به نزد ما رسید، از این که بدون خداحافظی رفته بود، طلب بخشش کرده بود، کلی با حاج جمال نامه اش را خواندیم و گریه کردیم.

ساعت ۱۲ شب روز ۲۶ مرداد سال ۶۵ بود که دشمن به شدت خاکریز رزمندگان را هدف قرار داده بود، شهید غلامرضا محمودی به رزمندگان می گوید که باید سنگر کمین دشمن را نابود کنیم و یعقوب در این میان بر می خیزد، شهید غلامرضا محمودی به او می گوید: بگذار کسی دیگر این کار را انجام دهد و او می گوید: امشب نوبت من است.

با هم سنگران خود خداحافظی می کند و به سمت سنگر کمین دشمن حرکت می کند و در راه با اصابت خمپاره ۶۰  به فیض عظمای شهادت می رسد .

پیام شهید :
از برادران دانش آموز می خواهم که به سنگر علم و دانش با دشمن اصلی (جهل) به مبارزه برخیزید .
به همه مسولان توصیه می کنم در قبال وظیفه خود ایثار کنید و مرهم بر زخم مردم بگذارید .

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

نظر شما

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

Go to TOP