shahidmohammadamiri
معرفی شهدای سمیرم/63

شهید محمد امیری

محمد جوان ونکی که در ۲۲ سالگی شهادت را برگزید و آرزویش که طواف حرم امام رضا (ع) بود برآورده شد.

به گزارش پایگاه خبری سمنا از سمیرم، بعد از فوت پدر ، مادر کار می کرد تا هزینه زندگی بچه ها را تامین کند . دو پسر و سه دختر ، صبح تا شب قالیبافی ، دیگر سویی بر این چشم های مادر نیست .او به همراه دیگر فرزندش اشک می ریزند . خانه ای محقر با یک ورودی کوچک ، ته راهرو ، سرویس بهداشتی و پشت آن یک اتاق که هم آشپزخانه است و هم انبار و محل خواب . در وسط اتاق ، بخاری نفتی کوچکی این فضا را گرم می کند و مادر شهید با همین علاء الدین برای خود پخت و پز می کند .

مادر شهید می گوید: ۵پسر و۴دختر داشتم که دو پسر وسه دختر برایم ماند، محمد ۱۰ ساله بود که پدرش به رحمت خدا رفت . بعد از آن برای من تامین زندگی خیلی مشکل بود . بیشتر کار قالیبافی می کردم و با فروش آن با هر قیمتی که می شد ، نان بخور و نمیری برای بچه ها یم مهیا می کردم .

محمد اهل نماز و روزه بود ، از چهار سالگی نماز خواندن راشروع کرد و از ۱۰ سالگی روزه گرفت . هر چه به او می گفتم : مادر ، الان وقت روزه تو نیست ، گوشش بدهکار نبود . دوره دبستان را در ونک   به اتمام رساند ، یکی از قالی هایم را فروختم و با پول آن دفتر و مداد خریدم تا او درس بخواند .

برادر بزرگش را زن دادم . او پاسدار بود و مربی آموزش نظامی و مداحی هم می کرد . این برادر اصلاً هیچ وقت خانه نبود . کار و زندگی اش شده بود ، آموزش نیروهای رزمنده .

یک بار با محمد به مشهد رفتم . زیارت آقا امام رضا (ع) ، در آن جا کسانی که فوت می شدند را دور ضریح آقا امام رضا (ع) طواف می دادند . او گفت : یعنی می شود ما هم اگر مردیم ، دور حرم آقا امام رضا (ع) طواف بدهند و موقعی که برگشتیم گفت : دلم می خواهد یک بار دیگر به پابوس آقا امام رضا (ع) بروم .

محمد کلاس اول راهنمایی که رفت ، گفت : « می خواهم به جبهه بروم .» به محمد گفتم : «نه مادر ، نرو ، کی از من محافظت می کند ؟ » گفت : « خدا » گفتم : مادر« من تو را با چشم هایم بزرگ کردم» گفت : « به من بگو برو ، اگر خدا خواست می آیم و تو را کربلا می برم . اگر خدا برای من خواست ، می روم تا اسلام بماند . »

آموزش نظامی را در پادگان غدیر دید و پس از آن عازم جبهه شد .۱۶/۱/۶۳ رفت . سه ماهی طول کشید . اذان مغرب رفتم مسجد ، شکلات نذر کردم . پس از ماه مبارک بود که خبر آوردند ، محمد شهید شده است .

برادر شهید : وقتی گروهی از نیروها را آموزش می دادم ، محمد هم بین آن ها بود . فرقی بین آن و سایر بچه ها نمی گذاشتم . خودش راضی بود . آخرین رزم شبانه دل درد عجیبی گرفته بود . خیلی ترسیدم . گریه ام گرفته بود . در بغلش گرفتم .

بعد از آن که برادرم به جبهه رفت ، مشغول آموزش حدود ۴۰۰ نفر نیرو بودیم . به من گفتند : « شما بروید استراحت کنید . » گفتم : «نه ، خسته نیستم . » گفتند : « نه ، برادرت آمده و باید بروی . » آمدم ونک ، دیدم مادرم دارد گریه می کند . گفت : « محمد شهید شده و هنوز جنازه نیامده است . »

سپاه یک ماشین در اختیار من گذاشت و رفتیم پادگان تیپ ۴۴ قمر(ع) بنی هاشم ، سراغ برادرم را که گرفتم : گفتند : ساعتی پیش ، جنازه با تعدادی دیگر از شهدای خراسان با هواپیما به مشهد انتقال داده شده است. اول شهدای آن جا را تحویل می دهند و بعد به سمت اصفهان حرکت     می کند . چهار روز بعد جنازه محمد را در ونک تشیع کردیم .محمدبه صورت غواص (آموزش مین یاب گردان دیده بود)داخل آب کارون می رودکه پروانه قایق به کمرش خورده ونمی تواندحرکت کند.آب پیکر بی جان محمدرا بین دو درخت برده بود.دقیقا مادر این خواب را می بیند.ومی گوید پسرم شهید شده ودر آب افتاده است.

مادر شهید :

نمی دانم چه حکمتی است . آخرین بار که با محمد مشهد بودم ، او گفت : یعنی می شود ، اگر ما هم مردیم ، دور حرم آقا امام رضا (ع) طواف بدهند و من شنیدم که هواپیما از منطقه به مشهد رفته است ، تا شهدای مشهد را تخلیه کند و او هم به آرزویش یعنی طواف و زیارت آقا امام رضا (ع) رسید .

پیام شهید :

خدایا :مرا در این دنیا بسوزان ، اما لحظه ای فراق و جدایی خودت و جدایی از اولیاء خودت را برایم میار .خدایا : با ریختن خونم ، پرده های ظلمت را از من بر گیر و مرا به سوی نور رهنمون باش .

 

نام و نام خانوادگی شهید محمد امیری
فرزند حسینعلی
تاریخ تولد   ۱۳۴۱
محل تولد ونک سمیرم
تاریخ شهادت ۶/۴/۱۳۶۳
محل شهادت رود کارون
شهادت در عملیات
وضعیت تاهل مجرد
تعداد فرزند
نام یگان تیپ ۴۴ قمر بنی هاشم (ع)
علت شهادت
آخرین مسئولیت بسیجی – تک تیرانداز
 میزان تحصیلات پنجم ابتدایی
شغل دانش آموز
مزار شهید گلزار شهدای ونک

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

 

نظر شما

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

Go to TOP