معرفی شهدای سمیرم/51

شهید مظاهر رحیمی

شوق رفتن به جبهه و مصاف با دشمن او را یک لحظه آرام نمی گذاشت . انگار هر شب خواب بابا را می دید . دلش برای بابا تنگ شده بود. به هر نحو ممکن می خواست در کنار او باشد ، اما نه در خواب ، بلکه در بیداری …
او با شهادت به آرزوی خود رسید.

به گزارش پایگاه خبری سمنا، مادر صندوقچه ای آورد ودر کنارم آرام بر زمین گذاشت باهمه وجود درش راباز کرد چه چیزی درون صندوقچه بود که این چنین آرامش می کرد ؟منتظر باز شدن ودیدن بودیم .در صندوقچه باز شد کیسه ای از درون آن بیرون آورد کیسه قند وچای صادق شوهرش بود شاید باورنکنید اما هنوزحبه های  قندوچای سال ۱۳۶۰که آخرین بار صادق با خود به صحرا برده بود تا در زیر تیغه آفتاب لقمه ای نان حلال برای فرزندانش بیاورد در کیسه بود چه غریبانه کیسه در گوشه صندوقچه بی همراهش افتاده بود .

چشم از کیسه برگرفتم تا راز پنهان درون صندوقچه را ببینم .چشمم به کتاب ودفترهای سال ۶۲-۶۳- افتاد هنوز برگه های امتحان مظاهر لای کتاب سالم مانده بود موضوع انشایش رانوشته بود در آینده می خواهید چکاره شوید؟ راستی مظاهر می خواست چکاره شود ؟

کتابها را ورق می زدم چه حس غریبی تمام وجودم را گرفته بود بیشتر صفحاتش برایم آشنا بود وتکرار خاطرات اما تعدادی از آنها برایم غریبه بود خیلی قدیمی .

دستخطش زیبا بود نام همکلاسیهایش را نوشته بود برای اردو .گوشه ای دیگر از دفتر،حساب وکتابش بودمعلوم است شاگرد با انظباط ودرس خوانی بوده  چه درد ناک است برای مادر که هراز چند گاهی چشمش برخودکارهایی می افتد که محکم با کش بسته بودش برگه های امتحانش را دیگر چه کسی امضا میکند؟

جوهر خودکارها خشکیده اند … اما, اما هنوز مظاهر از جبهه برنگشته ,کتابها خاک گرفته اند اما مادر غبار از صفحاتش می زداید تا نیامدنش را بهانه نشوند مادر به امید آمدنش نشسته تا بار دیگر مظاهر شعر:

کبوتر بچه ای باشوق پرواز        به جرأت کرد روزی بال وپر باز

را دوباره برای مادر زمزمه کند اما غافل از اینکه مظاهر شغل آینده اش را انتخاب کرده بود وامتحانش راپس داده بود وصندوقچه تنها مرهم وهمدم زخم تنهایی مادر بود در غریبی وغربتش . یکی پسر می رود وپدر در پی اش اسلحه برمی دارد یکی پدر می رود وپسر در پی اش وهر دو شهید می شوند ومادر چه صبورانه داغتان را بر دل می نهد ودر سکوت لاله ها سرشک از دیده می بارد .بر طاقچه اتاق که می نگرد دیده بر عکس کدامتان منور نماید که مرهم زخمش شود صادق همسفر راه نیمه راهش ،مظاهر میوه باغ امیدش ،موسی پسر عمو وهمبازی پسرش و…. انگار لاله زار ی بود در صحرای تنهایی اش .

دل از صندوقچه بر نمی گرفتم انگار دنبال گمشده ای بودم میان نامه ها ،کتابها ،ودفترهایی که دیگر صدای مظاهر را نمی شنیدند خودکارهایی که دیگر نمی نوشتند ودفترهایی که سفید مانده بودندآمدم اما چیزی درون صندوقچه جاماند وآن چیزی نبود جز دلی بیقرار وغمگین از زخم لاله ها …

شهید مظاهر رحیمی فرزند صادق در سال ۱۳۴۸ در ونک سمیرم به دنیا آمد . دوره ابتدایی را در زادگاهش در سال تحصیلی ۶۰-۵۹ در دبستان نشاط به پایان رسانید . شهید مظاهر رحیمی دومین شهید خانواده پس از پدرش صادق که در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید ، می باشد .

شهادت پدر او را وارد مرحله ای از زندگی نمود . از یک سو درس و تعلیم و تربیت و از سوی دیگر برداشتن سلاح به جای مانده از  پدر موجب شد که همزمان هر دو را تجربه کند . او در سال ۶۲ وارد دوره راهنمایی شد و همزمان در بسیج دانش آموزی امام حسین (ع) یکی از نوجوانان فعال بود .

شوق رفتن به جبهه و مصاف با دشمن او را یک لحظه آرام نمی گذاشت . انگار هر شب خواب بابا را   می دید . دلش برای بابا تنگ شده بود . به هر نحو ممکن می خواست در کنار او باشد ، اما نه در خواب ، بلکه در بیداری . چاره را در حضور در جبهه می دید . شاید آن جا بشود بابا را پیدا کرد .  سن کم از یک طرف مانع دسترسی او به منطقه عملیاتی بود و از طرف دیگر ، او از خانواده معظم  شهدا بود و مسئولان از حضور او در منطقه جلوگیری می نمودند .

شهید مظاهر رحیمی  با تغییر تاریخ تولد در شناسنامه ، توانست به نحوی مجوز ورود به اردوی آموزش نظامی در  شهر نجف آباد را بگیرد . با گذراندن این دوره آموزشی او عازم منطقه عملیاتی شد .۶۴/۶/۲۰تا ۶۴/۸/۱۱، گفت: می روم بابارا پیدا کنم . پس از مرخصی باز عازم جبهه شد و سرانجام این شهید سعید ، با شرکت در عملیات والفجر ۸  توانست به آرزوی دیرین خود برسد و در تاریخ۶۴/۱۲/۱۷در منطقه عملیاتی والفجر ۸ و در شهر فاو به شهادت رسید و پس از تشیع در نزدیک  پدرش به خاک سپرده شد . یادش گرامی باد .

خاطرات مادرشهید:

مظاهر فرزند دومم بود بچه ی اولم دختر بود اخلاقش شبیه پدرش بود موقعی که پدرش شهید شد کلاس پنجم بود. بعداز پدرش سه بار می خواست جبهه برود، ولی هم من و هم زن عموش اجازه ندادیم کم کم بسیج رفتنش زیاد شد شبها تا ساعت یک در پایگاه بود یک شب به من گفت :مادر می خواهم چیزی بگویم ولی تورا به علی اکبر حسین ودوطفلان مسلم که خیلی دوستشان داری قسم می دهم مخالفت نکن گفتم:چی شده؟ گفت: من می خواهم بروم جبهه یک ماه بیشتر نمی مانم من هم چون قسم داده بود مخالفت نکردم.

وقتی هم رفت چیزی با خودش نبرد حتی از من پول هم نگرفت بعد یک ماه ویک روز جنازه اش رسید اوایل که می خواست برود جبهه برادرهایم با خودشان به شهرضا آوردندش تا هوای جبهه از سرش بیفتد ولی یک ماه بیشتر نماند وبرگشت .

برای اینکه بتواند به جبهه برود شناسنامه اش را دستکاری کرد کفش پاشنه بلند می پوشید سه بار هم جلویش را گرفتیم ولی کسی جلودارش نبود .به من گفت :مگر حضرت زینب دو فرزندش را فدا نکرد ما که خاک کف پای حضرت زینب هم نیستیم .

وقتی مظاهر داشت می رفت احساس کردم شهید می شود .ده روز قبل از شهادتش هم احساس کردم شهید می شود همه چیز خریدم حتی آن سال سیب زمینی پیدا نمی شد سفارش کردم از شهرضا آوردند .یک دار قالی هم داشتم به خاله ام گفتم :بیا کمکم کن تا کمی از قالی را ببافم که اگر مظاهر شهید شد دار قالی وسط نباشد خاله ام از این حرفم ناراحت شد .روز زن بود امام جمعه سمیرم آمده بود توی مدرسه سمیه سخنرانی کرد می گفت :اگر خبر شهادت می شنوید صورتتان را نخراشید .پیراهن تان را چاک نکنید و… من حرفهایش را به خودم گرفتم گفتم: با من است .فردای آن روز شوهرخواهرم آقای سلیمانی داشت به خانه ما می آمد گفتم:خبر شهادت مظاهر را آورده ای ؟ آن روز برف هم باریده بود از طرف بسیج هم آمده بودند که خبر شهادت بدهند.

پشت در حیاط بودند وقتی دیدندخودم خبردارم گفتند: می خواستیم بگوییم ترسیدیم ناراحت شوید .وقتی صادق شهید شد خودم کار می کردم که بچه هایم سربار کسی نباشند حتی کارهای سنگینی چون خرید نفت کپسول گاز و… برعهده خودم بود چند بار خواب مظاهر رادیدم می گفت :مادر راضی بودی که به جبهه بروم گفتم :آره شهادتت مبارک …

تشییع جنازه مظاهر همراه با سه شهید دیگر بود جنازه ها را در حرم مطهر حضرت معصومه خاتون گذاشته بودند می خواستم جنازه راببینم جنازه اول شهید مصطفی نجفی بود بستان انصاری ولشگر انصاری وفرزندم مظاهر.

چهار تا شیشه عطر هم برده بودم وروی جنازه ها پاشیدم هر چهارنفرشان مجرد بودند وبیشتر از ۱۶-۱۷ سال نداشتند برایم فرقی نمی کرد که کدامشان پسرم باشد جنازه اش را ندیدم ولی معلوم بود که لباسهایش تنش بود و پوتینها به پایش .

نام و نام خانوادگی شهید

مظاهر رحیمی

فرزند

شهید صادق

تاریخ تولد

۱۳۴۸/۱۰/۲

محل تولد

ونک سمیرم

تاریخ شهادت

۱۳۶۴/۱۲/۱۷

محل شهادت

فاو

شهادت در عملیات

والفجر ۸

وضعیت تاهل

مجرد

تعداد فرزند

نام یگان

تیپ ۴۴ قمر بنی هاشم (ع) – گردان حضرت امیر المومنین (ع)- گروهان شهید مدنی

علت شهادت

اصابت ترکش

آخرین مسئولیت

بسیجی

میزان تحصیلات

راهنمایی

شغل

دانش آموز

مزار شهید

گلزار شهدای ونک

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

Go to TOP