گلزار شهدا

جای خالی شهیدان در سالروز بزرگداشت شهدا

شهدا، همان هایی که می گویند امنیت و آرامشان را مدیون جانفشانی هایشان هستیم و وظیفه ما خدمت به آنان است امروز چقدر جایشان خالی ست وغریبند.

جمعه، ۲۲ اسفند ماه مصادف با سالروز بزرگداشت شهداست، شهدایی که وقتی شیپور جنگ نواخته شد نتوانستند بنشینند تا عده ای دست بر خاک و ناموس این مردم دراز کنند و تا آخرین قطره خونشان مردانه پای حرفشان ایستادند.

شهدا همان غریبه های امروز کوچه بازار ما که شاید فقط نام و فامیلشان بر سر کوچه هایمان گاهی نگاهمان را جلب می کند و بچه های همان کوچه ها او را نمی شناسند و الگوهایی دارند که نامشان را در فیلم های کره ای یا غربی می توان شنید.

چقدر غریبه اند شهدایی که باید امروز درس عشق و مردانگی برای نوجوانان و جوانان ما باشند اما شده اند بهانه ای و تنها نامی بر دیوار ها و خیابان ها و هیچکس آنان را نمی شناسد، آنقدر غریبه اند که داستان غربتشان از داستان شهادتشان غم انگیز تر شده است.

شهدا، شرمنده ایم که امروز از نامتان برای خودمان استفاده می کنیم و خبری از نشان شما نیست، شرمنده ایم که خوابیده ایم تا ارزش هایمان را عوض کنند و در غفلت خود فکر می کنیم روشنفکر و اندیشمندی شده ایم زیرا ده ها هزار کیلومتر آن طرف عده ای از دیدن این رفتارمان خوشحال می شوند.

امروز تمام دارای شهدای ما شده است پدر و مادر پیری که پنج شنبه ها بر سر قبرشان می آیند و فاتحه می خوانند و شاخه های گلی که در مراسمات ملی و مذهبی بر سرقبرشان گذاشته می شود که این هم مخصوص همه شهیدان ما نیست…

دلم به درد می آید وقتی می یبینم پدر و مادر شهدای شهرم در گلزار شهدا با فرزندشان درد دل می کنند و چند متر بالاتر بر سر کوه شیدون شهدایی در گمنامی آرمیده اند که پدر و مادرشان بیقرار و چشم انتظار آنان هستند و ما اینجا کنارشان فراموششان کرده ایم.

مناسبت های تقویم ما زیاد است، روز دانش آموز، روز دانشجو، روز معلم، روز … اما این روز بزرگداشت شهدا را نمی توانم درک کنم، وقتی ما در این روز هم یادمان به شهدایمان نیست مشکل از تقویم ماست یا از ما؟

خوب شد بودند کسانی که در این ایام یادواره ای برگزار کنند وگرنه حتی نام شهید هم این روزها غریبه می شد چه برسد به نشان شهید که چندان امروز برای نسل ما و بعد از ما آشنا نیست.

وقتی پای درد دل پدر شهیدی که قرار بوده این روزها پسرش عصای پیری او باشد اما برای ما جان داده می نشینم، می بینم او هم خیلی غریبه شده، تنها گوشه ای در غربت خود دارد جان می دهد و شعار تکریم شهدا آنچنان هم که باید نتوانسته از شعاری بودن عبور کند.

پدر شهید یکباره شاد می شد و می گفت گاهی برای عیادت ما بسیجی ها سری به ما می زنند که چراغ امید در دلمان روشن می شود بعد دوباره دلش می گرفت و می گفت اما این سرکشی ها فاصله ی زیادی دارد طوری که شاید سرکشی بعدی به عمر من پیرمرد کفاف ندهد، کاش در این تنهایی همه از ما یاد می کردند.

این پیرمرد که صدایش همچون دستانش به لرزه افتاده بود می گفت انتظارم نباید زیاد باشد، من پسرم را فدای همه کردم، اگر با سلامی از ما را یاد کنند اینطور دلتنگی پسرم مرا اذیت نمی کند و دلگرم می شوم.

امروز کودکان ما اگر بجای داستان هایی که بوی خوبی نمی دهد از شهدایمان می دانستد حلقه های بصیرتی فرزندان این سرزمین مستحکم تر می شد تا دیگر دشمن در خیالش هم نتواند ضربه به آنان را تصور کند.

صحبت هایم طولانی شد، آنچه مرا مجبور به نوشتن کرد نبود نشان از شهداست و ای کاش مسئولان چاره ای برای نشان دادن این نشان های افتخار برای نوجوانان و جوانان ما پیدا کنند تا الگوهای داخلی داشته باشیم نه مرد عنکبوتی و جومونگ و باب اسفنجی …

 

 

 

Go to TOP