معرفی شهدای سمیرم/ 46

شهید سعید باقری

سعید فرزند سوم علی باقری با آغاز جنگ در ونک هر کاری می توانست برای پشتیبانی از جبهه انجام می داد اما دلش طاقت نیاورد و خود به خط مقدم رفت.

به گزارش پایگاه خبری سمنا، علی سعیدی، پدر این شهید در گفت و گو با گزارشگر ما می گوید: همه می گویند که چون روستایی هستیم ، فرزند پسر بیشتر می تواند کمک حال خانواده باشد ، اما من از خدا خواسته بودم که بچه های اولم دختر باشند . خدا دو دختر نصیبم کرد . خدا را سپاس گفتم. بعد از آن ها ، علی رضا و سعید فرزندان دیگر من بودند و خداوند لطف خود را به من ارزانی داشت و دو دختر دیگر ، به زندگی من شکل زیبایی دادند .

بعد از اینکه درس سعید در مقاطع ابتدایی و راهنمایی به اتمام رسید ، او برای دبیرستان راهی شهرضا شد و در دبیرستان شهید رهنمایی (نظام وفا) ثبت نام نمود . قبل از او دیگر برادرش علیرضا به آن جا رفته بود . دوری بچه ها از خانواده سخت است ، مخصوصاً اینکه هر دو پسر من در شهرضا برای ادامه تحصیل رفته بودند . محل اقامت آن ها در خانه خاله اشان بود . ایشان موقع تعطیلات دبیرستان به ونک باز می گشتند و در امر کشاورزی به من کمک می کردند .

در شهرضا عضو پایگاه امام سجاد(ع) بودند و در یک مسابقه احکام که در سطح شهر برگزار گردید ، نفر دوم شد .

جنگ که شد ، فکر و ذکر سعید شده بود بسیج ،موقعی که می آمد ونک ، هر کاری توانست برای بسیج انجام داد . نگهبانی ، تدارکات ، جمع آوری کمک برای جبهه . یادمه چندین روز کارش جمع آوری گوسفند برای جبهه بود . به همه جا رفت و ۹۰ گوسفند اهدایی مردم ونک به جبهه ها را جمع آوری کرد . تا عید قربان توی کوه و صحرا ، دام ها را پروار کرد و عید قربان فرستاد جبهه .

مادر شهید سعیدی اینگونه از فرزندش برای ما می گوید:

او همیشه چهره ای شاد داشت . با اهل خانواده بسیار شوخی می کرد.عشق عجیبی به رزمندگان داشت. هر بار پیش من می گفت: مادر اجازه من را از بابا بگیرید . من گفتم : خودم راضی نیستم ، توقع داری برای خودت رضایت بگیرم . مادر تو درست را بخوان و بعد از آن برو جبهه و او گفت : دلم می خواهد درسم را در جبهه بخوانم .

پدر شهید ادامه می دهد:

به او گفتم بابا ،علی رضا هم الان جبهه است ، اگر تو هم بروی و کاری پیش بیاید ، من چکار می توانم بکنم . دست و بالم خالی می شود . با پسر خاله اش از شهرضا راهی جبهه شدند . مرخصی که آمد ، گفت : من ۸ روز دیگر ماموریتم تمام می شود . بعد از این ۸ روز می آیم و ادامه درسم را می خوانم .

مادر شهید با حس عجیبی و چهری ای توصیف ناشدنی گفت:

روزی که می خواست به جبهه برگردد ، بعد از نماز صبح گفتم : مادر استراحتی بکن ، من بیدارت می کنم . او خوابید و من دلم نیامد که او را بیدار کنم .سعید بیدار که شد ، لبخندی زد و گفت : مادر . . . و پس از آن لباس هایش را پوشید . با من ، پدرش و خواهرانش خداحافظی کرد و رفت . به دنبالش رفتم ، می خواستم از رفتن ، منصرفش کنم . ولی او رفت .

مرخصی دیگر پسرم علیرضا نیز تمام شده بود و رفت سمیرم که از آن جا به منطقه برگردد . ساعتی بعد با ناراحتی برگشت . گفتم : چی شده که برگشتی ، گفت :« یکی از دوستانم به شهادت رسیده است » و او خودش را از من دور کرد . به دلم بد افتاد . دخترم مریض بود . بالای سر او نشسته بودم . اذان مغرب را می گفتند . از کوچه صدای سر و صدا می آمد . پرسیدم : چه خبر شده ، گفتند : پسر حیدری شهید شده است . بعد از آن چند نفری آمدند ، خانه ما ، گفتم : خیر باشد . گفتند : آمدیم سری به شما بزنیم و پس از آن فهمیدیم که سعید در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیده است .

یکی از همرزمان شهید سعید باقری وقتی نام سعید را شنید گفت:

ایشان در مرخصی بعد از مرحله اول عملیات کربلای ۵ و در تشیع یکی از دوستان شهیدش گفتند :که « من با خدای خود عهد کرده ام که در این مرحله سالم به خانه بازگردم تا بتوانم با خانواده و اقوام خود ، خداحافظی نمایم و حلالیت بطلبم و در عملیات بعدی به شهادت برسم . »ایشان ۱۵ روز بعد در مرحله بعد عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیدند.

پیام شهید :

دهانم را همچنان باز نگه دارید تا شایع پراکنان بدانند من با بانگ تکبیر و لبیک به حسین زمان پیش رفته ام و به دشمنان حمله ور شده ام .

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

 

Go to TOP