معرفی شهدای سمیرم/ 39

شهید مصطفی نجفی

مصطفی پسر ۱۶ ساله روستایی که نازپروده نبود و وقتی حجله شهدای کوچه ها را دید از قصد ازدواج منصرف شد و جانانه به میدان نبرد بر علیه دشمن شتافت.

به گزارش پایگاه خبری سمنا، شهید مصطفی نجفی جوان ۱۷ ساله ونکی است که در پیام خود می گوید:

“جهاد تنها اسلحه به دست گرفتن نیست ، بلکه کارگر با کارش ، دانش آموز با درس خواندنش و کشاورز با کشاورزی اش می تواند در راه خدا جهاد کند . (۱۶/۱۲/۶۴ ) ”

برادرزاده شهید، این بزرگوار را برای ما اینگونه معرفی می کند:

هفت تیر ۱۳۴۷ فضای خانه در هیاهوی گریه پسری پیچیده شد ،نامش را مصطفی نهادند .پنجمین فرزند خانه بود وبه جمع دوخواهر ودوبرادرش پیوسته بود پدر مریض بود ومادر در تکاپوی هزینه سنگین زندگی شبانه روز پیوسته در کاروتلاش بود غیرتمند تر از آن بود که برای پر کردن شکم فرزندان، دستش جلوی دیگران دراز باشد مادر از هیچ کاری دریغ نمی کرد سرانگشتانش مملواز هنر بود قالی بافی ،ریسندگی پشم ،لحاف دوزی ،گلیم بافی ،جوراب بافی ،مشک دوزی و…راستی که سختی های روزگار هنرمندش ساخته بود.روزها گذشت ومادر آنقدر سرگرم کار وتلاش بود که بزرگ شدن مصطفی را نمی دید حالا مصطفی سه ساله بود وصاحب برادر هم شده بود که یک سال ونیم از خودش کوچکتر بود اما روزگار دست سرد یتیمی بر سرش کشید وگرد یتیمی برچهره مظلومش پاشید هزینه سنگین زندگی وطعم تلخ یتیمی با بچه های قدونیم قد ادامه زندگی را سنگین تر می کرد روزها به سختی سپری می شد مصطفی هفت ساله شد وراهی مسیر تعلیم وتعلم .اما دیدن چهره خسته ورنجور مادر این اجازه را به مصطفی نمی داد که درخانه بنشیند وتماشای بار سنگین مسئولیت بردوش مادر ودو خواهرکند .سرانجام کلاس چهارم ابتدایی را به اتمام رساند وراهی کوچه های کار وکارگری شد .کودکی که مظلومیتش ،صبوری ووقارش ،سادگی ومهربانیش نیاز به گفتن نداشت ،حالا کمر همت بسته بود کمک خرج هزینه خانه باشد .از هیچ کاری دریغ نداشت .سنگین ترین کارها را عهده دار می شد وخم به ابرو نمی آورد .

روزها ی انقلاب بود ومصطفی در کنار دیگر دوستان وهموطنانش ایستاده بود تابه حسین زمانش لبیک بگوید. مادر تازه توانسته بود فرزندانش را از آب وگل در بیاورد وهرکدام را روانه زندگیشان کند.حالا مادر مانده بود ودو پسرش مصطفی ومرتضی .

مصطفی ۱۶ ساله بود. با کاروتلاش وپس اندازش انگشتری خریده بود تا مادر را برای خواستگاری راهی خانه یار کند. اما قسمت نبود جنگ شروع شده بود وکوچه هاهرروزآذین بسته حجله شهادت دوستانش بود .کودکانی از سرزمین صفا وسادگی ،غیرت ویکدلی ،یکایک راهی گلزار شهدا می شدند ودیگر جای ماندن نبود. آسمان دلش به هوای جبهه پرکشیده بود ،روبه سوی پایگاه بسیج نهاد، فرم اطلاعات را پر کرد ،با مادر آغاز سخن نمود ومادر به دیده منت استقبال کرد. آنقدر سختی کشیده بود که نازپرورد این دنیا نبود دلش با آلام ودرد ها آشنا بود .حالا مصطفی با خیالی آسوده عازم پادگان شد تا آموزش ببیند .بعد از ۴۵ روز به مرخصی آمد مریض بود وباید چند روزی استراحت می کرد اما دلش آرام وقرار نداشت .بعد از دوروز ساکش را بست تا به همراه دوستانش عازم جبهه شود خواب دیده بود می دانست که شهید می شود، با مادر از خوابش سخن گفت :وشهادتش ،واینکه در هر وعده برایش دورکعت نماز بخواند .شب سختی بود شب وداع مادر وفرزند شب بیست ودوم بهمن ماه ۱۳۶۴ ،شبی که مردم بر پشت بامهایشان ندای الله اکبر سر میدادند آخرین لحظه ای بود که مصطفی کنار مادرش بود ومادر آخرین شبی که یتیمش را در بغل داشت و یتیم نوازی می کرد .لحظه ها به سختی می گذشت ،تا اینکه لحظه موعود فرا رسید .صبح روز بیست ودوم بهمن مصطفی ساکش را بسته ‌، لباسش را پوشیده وآماده رفتن بود .

مادر دل در دلش نبود بی قرار بود وبرای آخرین بار بر بلندای قامت فرزندش می نگریست .اسفند ومنقل وقرآن را آماده کرد خاله برای بدرقه آمده بود .محمد حسین برادرش نیز آمده بود تایتیم مادر را بدرقه کند وکودکی سه ساله که در سایه نوازش گرم عمو قد می کشید وهمه دلخوشی کودکی اش بود .ساک در دستانش بود چه سنگین قدم می زد، خانه در سکوتی غم آلود فرو رفته بود انگار دیوارهای کاه گلی اش فریاد می زد که بمان انگار می دانست که دیگر برنمی گردد ،سنگین از پله ها پایین آمدپایین پله منتظر آمدنش ایستاده بودند از در حیاط که پا بیرون نهاد بغض سنگین نشسته در گلویش شکسته شد، برادر گریه می کرد ،مصطفی گریه می کرد ومادر …وکودکی که حیران تماشا می کرد .خاله اسفند بر آتش ریخت تا گریه در دود اسفند گم شوند وبرای فاطمه گریه های وداع را بهانه ای شوند .

از زیر قرآن رد شد هنوز دو قدمی نرفته بود که جلوی درب خانه برادر توقف کرد تا از همسر برادر ودوپسرش ونوزادسه ماهه اش خداحافظی کند .رابطه صمیمی وگرمی با بچه ها داشت کودک را بوسید وپولی به بند قنداقش زد دو پسرش را نیز بوسید وپولی به آنها داد واما دختری که بیشتر ازهمه وقتش را با وی گذرانده بود ووابسته عمو بود را نیز بوسید پولی هم به او داد وبرای همیشه در کوچه های بی کسی وغربت رهایش کرد او می رفت وچشمهای دختر در پی اش روانه می شد تا اینکه رد پایش در کوچه های انتظار برای همیشه در خاطرات کودکی اش ماند .روزهای سرد زمستان رو به پایان بود سبزه های سفره هفت سین سبز وسبز تر می شدند ومادر منتظر تر.انگار منتظر خبر شهادت بود. در خفا گریه می کرد وبا خود زمزمه می کرد تا اینکه در سحرگاه روزهای پایانی اسفند وقتی برای نماز صبح وضو ساخته بود صدای زمزمه دومرد راشنید از پنجره نگاهی به بیرون اند اخت دو مرد سپاهی که خبرشهادت آورده بودند ونمی دانستند چگونه خبر دهند بی سر وصدا نمازش را خواند ،سپس از بلندای پنجره صدایشان زد وپرسید مصطفی شهید شده ؟

۱۳ اسفند ۶۴ در اثر اصابت ترکش به تمام بدنش مجروح وراهی بیمارستان شده و در ۱۸ اسفند ۶۴ به شهادت رسیده بود. حالا سبزه سفره هفت سین زینت بخش حجله شهادت مصطفی شده بود .آنروز صدای خانه بلند شده بود همسایه ها خانه را جستجو می کردند کودکی که مهربانی را گم کرده بود کوچه ها را به انتظار نشسته بودوآسمانی که غبار دلتنگی اش را فرش راه آمدنش کرده بود. حالا مادر مانده بود وغریبی اش ،تنهایی وداغش ،دستان تاول زده اش؛ترکهای انگشتانش وزخمی که بر دل داشت .یادگاری که از او مانده بود نامه هایش ،سفارشش وانگشتری که برای … جا مانده بود .مادر سالها خود را در میان صندوقچه خاطرات گم می کرد وشبها ی بیست ودوم بهمن را در خلوت اشک سپری می کرد تا اینکه انگشتر را هدیه بارگاه رضوی کرد وبا خیالی آسوده دل در دیدار فرزند نهاد .انگار نه انگار که فرزندش رفته بود هر بار از کربلا ،مکه ، مشهد ، سوریه واماکن زیارتی برمی گشت برایش هدیه وسوغات می آورد از مکه دسته گل وسجاده وعطر ،از کربلا پرچم هیئت قمر بنی هاشم وچفیه برای ساک تنها برگشته از جبهه اش و…هیچ گاه فراموشش نکرد وبه داشتن چنین فرزندی افتخار می کرد .با اینکه پیر زمانه بود نگذاشت تلخی ایام روزگار ,از پایش در آورد وروزگار تنهایی وغم وغصه اش را عاشقانه در لابه لای تاروپودو گره های قالی هنرمندانه می پیچید تا سرگرمی ومونس تنهایی اش باشد تا اینکه آخرین شفارش فرزند را در سوم بهمن ۱۳۸۸خواند ودچار سکته مغزی شد وسرانجام در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ مصادف با ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا به فرزند شهیدش پیوست.

غضنفر محمودی ماجرای شهید نجفی را اینگونه برای ما گفت:

” روز اعزام اتوبوسی شامل رزمندگان بسیج که از ونک اعزام مشدند را همراهی می کردم چهره مصطفی وسه نفر از دوستانش نورانی بود مطمئن بودم که هر چهار نفر آنها شهید می شوند به آنها گفتم: بگذارید من شماها را سیر ببینم وبه راستی مصطفی ودوستانش با هم در یک روز عازم جبهه شدند در یک روز شهید شدند ودر یک روز به خاک سپرده. ”

مصطفی نجفی نام و نام خانوادگی شهید
علی فرزند
۷/۴/۱۳۴۷ تاریخ تولد
ونک سمیرم محل تولد
۱۸/۱۲/۶۴ تاریخ شهادت
فاو محل شهادت
والفجر ۸ شهادت در عملیات
مجرد وضعیت تاهل
تعداد فرزند
تیپ ۴۴ قمر بنی هاشم (ع) – گردان حضرت امیر المومنین (ع)- گروهان شهید مدنی نام یگان:
اصابت ترکش علت شهادت
تک تیرانداز آخرین مسئولیت
پنجم ابتدایی میزان تحصیلات
کارگر شغل
گلزار شهدای ونک مزار شهید

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

 

Go to TOP