معرفی شهدای سمیرم/32

شهید عباس رضایی

عباس را عامه با هنرش می شناسند. او برای پدرش نه تنها فرزند بلکه برادر و یار و همکار در کار و کشاورزی بود. عباس صبور و بردبار بود. او احترام همه را داشت. هنرمندی به تمام معنا بود، ولی این هنرمندی و خلاقیت هیچ گاه او را از راهی که در پیش داشت بازنداشت. راه او شهادت بود…

به گزارش پایگاه خبری سمنا، از عباس نمی توان گفت و نوشت مگر با همان کلامی که خودش صاحبش بود و همان که تقدسش در دستان قدسی اش آبروگرفت. اگر برای عباس و از او بخواهیم قلم برصفحه کاغذ برانیم ،‌ بی گمان باید از روح بلندی کمک بگیریم که عباس را تا مرتبه بندگی خالص باری پروردگارش بالا کشاند و شهادت در رکاب مولایش خمینی را برایش عملی ساخت. آری از عباس می گویم نه به آن امید که ادای دین کنم که هرآنچه داریم ازخون او و دیگربه خون خفتگانی است که جز به وجه الله نظرنداشتند بلکه تنها می توان قبول تمنای دل را برای آویختن به نام و یاد شهیدان انتظار داشت.

اگرونک را به شهیدان سرافرازش می شناسند ، در این میان عباس را عامه با هنرش می شناسند ،‌ چه زمانی که نوجوانی را در عرصه تئاتر دانش آموزی در بی بدیل ترین نقش های جدی و طنز می دیدند و چه آن زمان که تصویرهایی از چهره خود را با دستان چیره وهنرمندش در چشم به هم زدنی نقش کاغذ می دیدند و چه آن گاه که خط زیبایش را زینت در و دیوار خانه هایش می کردند.

عباس هنرمندی بود که استاد ندیده بود و به غمزه شهادت مسأله آموز صد مدرس شد. او هنرش را ارزانی استاد شهیدان کرد و هیچ به دنبال خود نشان دادن نبود که در نور مرادش خمینی چنان محو بود که هر آنچه غیر از او ،‌ حتی خودش را ، غیر می دانست.

و اینک از پس ۲۴ سال برآنیم تا با یادی از او دل خود را از زنگارهای دنیای خناس و وسوسه گر رها سازیم و لحظاتی هرچند کوتاه بیندیشیم که ما برعهدکیانیم و با این عهد چه کرده ایم …. خدا کند که رو سفید باشیم در محضر شهیدان.

شهید عباس رضایی درسال ۱۳۴۶ و در موج تولد سربازان خمینی کبیردر روستای ونک درخانواده ای مستضعف اما مذهبی و زحمت کش پای به عرصه وجود گذاشت. این کودک که مثل بسیاری از متولدین دهه چهل برای مأموریتی الهی به دنیا آمده بود به سرعت مراحل رشد وتکامل را در دامان مادری از سلسله جلیله سادات وپدری کشاورزکه علی رغم همه سختی های معاش ، به شدت به لقمه حلال بر سرسفره اش اعتقاد داشت ،‌ پشت سرگذاشت.

او درکانون خانواده ، محبت به اهل بیت (ع) را آموخت و عشق به امام و مرام امام حسین (ع) و یاران کربلایی اش را با پوست و گوشت و خون خود عجین ساخت تا هنگامی که عرصه بر حسین زمانش تنگ شد ،‌ در یاری اش یک لحظه هم درنگ نکند.

عباس از اوان کودکی درکار و معاش با پدر همراه شد و همانگونه که در درس و مدرسه سرآمد بود به سان مردی تمام عیار در کنار پدر همه تنهایی های پدر را به پایان رساند. عباس از دوره طفولیت در همه عرصه های هنری ذوق و سلیقه و نبوغش را به عرصه آورد وتنها چند سال از حضورش در مدرسه نگذشته بود که نام هنرمند را با خود همراه ساخت. هنرمندی که از نقاشی و خطاطی گرفته تا طراحی و ساخت هنرهای دستی و بازیگری و تئاتر و نمایش نامه نویسی دستی و قلمی قدرتمند یافته بود او در اوج مبارزات سالهای ۵۶ و۵۷ درکنار معلمین انقلابی خود ژرفا داد که تا سال ها توانست چراغ راه دوستان وکسان خود باشد. عباس با هنرخود در جبهه فرهنگی انقلاب درمقابل گروهک ها و افراد منحرف قد علم کرد و تا آن زمان که افتخارهم رکاب شدن با خونخواهان حسین (ع)‌ درقرن ۱۴را یابد ،‌ با کاریکاتورهای خود طاغوت و طاغوتیان را به سخره گرفت و با قلم خود به هجو عوامل منافق و طاغوتی پرداخت. و در این راه چنان با بصیرت گام بر می داشت که در گذشت زمان احساس می کنی او با چشم هنری خود آینده را می دید.

عباس اینک جوانی شاداب بود که در هجو طاغوت همه را می خنداند و خود تنها دراندیشه انجام تکلیف بود و هر لحظه به نقطه سرنوشت ساز زندگی نزدیک می شد ، سفر به شهرضا و ورود به دبیرستان آغاز راهی بودکه در لوح محفوظ برای او پیش بینی شده بود ، راهی که بی گمان سعادت او و رهایی میهنش را نوید می داد.

عباس با اطلاع پدر، خود را به پادگان آموزشی غدیراصفهان می رساند و با فراگیری چند هفته ای آموزش مقدماتی رزم ، عازم دیارخونرنگ کردستان می شود. نوروز ۶۳ را در محورآویهنگ گذراند و مأموریتی که قرار بود ۴۵ روزه پایان یابد تا ۶ ماه به طول انجامید.

عباس هنرمندی بودکه کربلا را تجربه کرده بود و با همه احساسش کمر به تشریح مظلومیت حسین مقتدر زمانش بست.جایی که عباس درقالب مقاله وکاریکاتور نقش های در ودیواردبیرستان ضمن بازگویی جنایت های فرهنگی ونظامی منافقین علیه جوانان،‌ به ارشاد نسلی پرداخت که اعتقاد داشت باید با خودسازی زمینه ساز ظهور منجی عالم بشریت باشند. دبیرستان شهید باهنر و پایگاه مسجد فاطمیه شهرضا از تلاش های شبانه روزی فرهنگی وی خاطراتی گرانسنگ دارد.

عباس این بار برای شرکت در عملیات پیش رو با تعدادی از دوستان عازم جبهه های جنوب می شود و در عملیات آبی خاکی بدر آزمونی دیگر از رشادت و وفاداری به ولایت را پشت سر می گذارد و چنان در عرصه رزمی نظامی و تبلیغی در بین رزمندگان جا باز می کند که دیگرتحمل ماندن در پشت جبهه تقریباً برایش محال می شود حتی یکی دوماه پشت جبهه که بیشتر به کمک پدر در زراعت یا تکمیل عقب افتادگی های تحصیلی اختصاصی می یافت ، از تقویت جبهه اسلام غافل نمی ماند و با حضور خود در عرصه پیشتیبانی تبلیغی از جبهه و جنگ آثاری ماندگار و خدماتی بی بدیل بر جای می گذاشت.

سال ۶۴ را عباس با هوای جبهه وجنگ آغاز کرد و با رفع و رجوع درس و مدرسه و نیز کشاورزی پدر ، عازم جبهه ها شد. او این بار بیشتر از هر باردیگر به بعد از خود می پرداخت. توصیه به برادران و خواهران ودوستان ، ‌وصیت به آنهایی که دوستشان داشت و فکر می کرد باید برای پیشگیری از انحرافشان باید دست به کار شد و نهی از منکر کرد.

وصیت نامه های صوتی و کتبی مختلفی در این دوره از خود برجای گذاشت که گویا به رسالتی گسترده و والا برای خود و نسلی که به آن تعلق داشت ، اعتقاد قلبی داشت.

شهید عباس رضایی درآخرین اعزام ، زمستان ۶۴ به جبهه رفت ، اما این بار رفتنش با دفعات قبل تفاوت داشت. خداحافظی و حلالیت طلبی اش نشانه هایی بودکه نزدیکان را نگران کرده بود. هرچه عباس به موعد اعزام آخرنزدیک می شد بشاش تر می شد و نگاهش به زمین آسمانی تر و به همین میزان پدر و مادر و بستگان احساس آینده بی او بودن را بیشتر با خود همراه می کردند. عباس رفت ولی سبک باری اش را همه حس می کردند. اکنون او هیچ مطالبه ای یا بدهی با کسی نداشت مگراینکه رفع و رجوعش کرده بود هیچ کس از فامیل را در خداحافظی آخر ازیاد نبرد. ازعکس های یادگاری که دوستانش با او به عنوان یک شهید می گرفتند ، معلوم بودکه هم او به پرواز دل بسته و هم درک این سبکبالی او برای دیگران آسانتر شده است.

گرد وغبار اولیه نبرد والفجر۸ که فرو نشست. آغوش خود را برای پذیرایی از گل های به خون نشسته اش کرد. درآن اوضاع کربلایی بودکه مراسم یادبود شهیدانی به تشییع پیکرپاک شهیدانی دیگرپیوند می خورد و در۲۸ بهمن ۶۴ پیکرکبوتر خونین بال شهیدانی به ونک وارد شد که عباس نیز درمیانشان بود. مردم که قدرمدافعان عزت و شرف خود را می دانستند این بار نیز با تشییع شهیدان تا بهشت امامزاده معصومه (س) ونک ، حماسه ای دیگرآفریدند ، و حیف وصد حیف که عباس دیگر دست راست

یاری نمی کرد تا نقش این حماسه را نیز بر تارک تاریخ ماندگار سازد.

همرزمانش می گفتند :‌ عباس درمرحله اول عملیات جزء نیروهای عمل کننده بود و به همین خاطر باید به پشت جبهه می آمد ولی آنگاه که پاتک های دشمن از حد تصورگذشت او نیز بازگشت را غیرتمندانه ندانست و با حضور دوباره در صحنه نبرد ، در بمباران سهمگین هواپیماهای دشمن بعثی به شدت مجروح و در بیمارستان به شهادت نائل آمده بود.

 

خواهر شهید : روضه در بازی کودکانه !

عباس ازکودکی وسنین قبل ازدبستان هم، بازی خاص خودش را داشت. خواهربزرگش می گوید : عباس از همان سال های بچگی بیش از هم سالان خود می فهمید و سعی می کرد آنچه از اطراف فرا گرفته به همسالان منتقل کند. ایام محرم که تعزیه تمام می شد و ما به خانه برمی گشتیم و برای بازی آماده می شدیم او دوتکه پارچه بر می داشت ، یکی را عمامه می کرد ودیگری را عبا و بنا میکرد به روضه خوانی و سخنرانی ! الان که به حرفهایش فکر می کنم و  می بینم حرف های بزرگان را می زده ؛‌ مثلاً یادم هست این جمله که «مردان ما که کاری حسینی کردند زنان هم باید زینبی باشند» ،‌ همیشه برایم حرف های عباس را آن هم در سن پیش از دبستان تداعی می کرد ؛ یعنی او در همه سخنراهایی که در بازی برای ما (که بیشترمان از نظر سنی از او بزرگتر بودیم) می کرد و او می شد آخوند و ما پای صحبتش می نشستیم ادای آدم بزرگ ها در می آوردیم ، او می گفت : آقایان کار حسینی کنند و خانم ها کار زیبنی کنند ، خانم ها که بلد نیستنند با دشمن بجنگند پس باید گریه نکنند و مواظب باشند بچه ها را خوب بزرگ کنند.

حالا که به آن روزها فکر می کنم تعجب می کنم که عباس من در دورانی که خیلی از بزرگ ترها این چیزها را بلدنبودند ،‌ این همه را از کجا می دانست ؛ از پای منبر نشستن های همراه پدرم بوده یا ….

 

آینده نگری پیری روشن ضمیر درباره شهید:

هرچه بود من همه را در جمله آن درویش ناشناس خلاصه می کنم که وقتی من و عباس را به همراه تعداد زیادی از بچه های قدو نیم قد محل که دورش حلقه زده بودیم ، دید ،‌ نگاهی به عباس کرد وگفت :‌این بچه کیه ؟‌ « این پسر نامش در دنیا جاودانه می شود ، اسم و رسمی پیدا می کند ولی حیف که پدر و مادرش ثمرش را نمی بینند».

بله برادرم درکنار من بزرگ می شد و قد می کشید ولی هیچگاه از نگرانی ام نسبت به آینده او با کسی نمی گفتم. من فهمیده بودم که حادثه ای برایش پیش می آید و فکر می کردم حرف آن درویش مربوط به سن کودکی و نوجوانی عباس بود و همین که عباس رشید شد و بالغ و من هم گرفتار زندگی خود شدم این قضیه از یادم رفت تا وقتی خبر شهادتش را آوردند. نمی دانم چرا همین که از پرواز آخرش مطلع شدم به ناگاه آن پیر را به یاد آوردم و سخنش را در ۱۲ سال پیش تر از این.

خبر از شهادت ؛‌ یک سال قبل

خواهر شهید می گوید : اواخر اسفند ۱۳۶۳ عملیات بدر تمام شده بود و یکی از بستگان شهید شده بود ، بدنش را آوردند و بعد از آن رزمنده هایی که سالم بودند آمدند. من خانه پدرم به همراه دیگران منتظر عباس بودیم ، عباس تا چشمان پر اشک مرا دید ، گفت :‌ برای چه گریه می کنی ؟ گفتم : گریه شوقه ! و عباس با تبسمی گفت :‌ خواهرم گریه هات تموم نشه ! ان شاء الله برای سال دیگه ، همین موقع ها باید اشک داشته باشی. همان چیزی که گفته بودند شد و یک سال تمام نشد ،‌یعنی ۲۸ بهمن ۱۳۶۴ خبر شهادتش را آوردند.

شهید : نفس کشیدنمان هم نباید به نفع دشمن باشد:

برادر کوچک تر شهید می گوید : من از کوچکی انس والفت خاصی با عباس داشتم ،‌ یعنی او با من صحبت می کرد و من هم در حد عشق ورزیدن او را دوست داشتم ،‌ حرفش برایم حجت بود و دوست داشتم علت هرکارش را بدانم. این وابستگی را اطرافیان موقعی که عباس شهید شد در وضعیت من کاملاً دیدند. شهید عباس هر برنامه علمی داشت روی من پیاده می کرد ؛ مثلاً خیلی وقت ها من تنها نفری بودم که به عنوان مستمع ،‌ سخنرانی های تمرینی او گوش می دادم و از من اظهار نظر می خواست. حتی من شاهد ضبط وصیت نامه صوتی او بودم و خاطره من مربوط به همین وصیت نامه صوتی است.

اگر اشتباه نکنم ، وقتی درحین وصیت کردن به گروهها و اصناف مختلف رسید ایشان از مغازه داران و کسبه خواست که اجناس مورد نظر مردم را احتکار نکنند و در مذمت احتکار در بازار مسلمین حدیثی را قرائت کرد. بعد از اتمام کار ، پرسیدم : چرا احتکار خدمت به دشمن است ؟‌ او بعد از صحبت هایی چند که مرا خوب توجیه کرد. گفت : احتکار که گناه هست چون خدا گفته ولی الان خدمت به دشمنه، چون مردم را از انقلاب سرد می‌کنه و پشت جبهه را خالی می‌کنه. ولی باید هر کاری که کمک به دشمنه و به نفع دشمنه ترک بشه. «حتی اگر یک روزی نفس کشیدن ما به نفع دشمن باشد، نباید نفیس بکشیم.

من سال‌ها این نکته را از شهید در ذهن داشتم و آن را با حالات آن دو برادر غواصی که وقتی یک زخمی شد و نتوانست درد را تحمل کند و سر و صدایش هم باعث هوشیاری دشمن می‌شد، به برادرش گفت سر مرا زیر آب نگهدار تا صدایم را دشمن نشود و آنقدر در همان حالت ماند تا شهید شد، مطابقت می‌دادم یا آن دلاوری که وقتی در حین مأموریتی شناسایی سرفه‌اش گرفت، گفت دهانم را بگیرید تا یا سرفه‌ام آرام شود یا بمیرم.

آرزوی شهادت در رکاب سیدالشهداء (ع):

شهید عباس رضایی در جای جای کلام و نوشتارش امام را عصاره مظلومیت و محرومیت اهل بیت و شیعه می‌دانست و بیشتر از هر چیزی به ادامه خط سرخ امام حسین(ع) در انقلاب اسلامی امام خمینی(ره) اعتقاد داشت. پدر شهید می‌گوید : من اوایل که عباس به کردستان رفت و مأموریت ۴۵ روزه‌اش بیش از ۶ ماه طول کشید، وقتی برگشت اظهار نگرانی کردم و دلایلم را هم گفتم. عباس با یک جمله تمام صحبتهای مرا جواب داد، گفت : نگرانی شما به خاطر اینکه پدرم هستی قابل احترام، ولی تا یادم هست همیشه از مردم کوفه بد گفتی که چرا امام خود را تنها گذاشتند و آرزو می‌کردی ای کاش در آن زمان بودی و در رکاب سیدالشهداء (ع) تا پای جان می‌ایستادی، حالا هم سیدالشهدای زمان به کمک نیاز دارد، آیا قبول داری به خاطر نگرانی شما راهیش نکنم، آیندگان درباره ما چه خواهند گفت؟

نیاز جبهه به نیروی آموزش دیده:

پدر شهید می‌گوید: وقتی دیدم جبهه رفتن‌های زیاد و طولانی به درس و مدرسه‌اش ضرر می‌زند، گفتم: بابا اگر ادای دین بوده؟! تو دینت را ادا کردی! اگر هم سهمیه‌بندی است بگذار این بار من بروم تو بمان و به درست برس. عباس در جوابم گفت: من هم جوان، هم آموزش نظامی دیده‌ام و هم تجربه شرکت در چند عملیات را دارم. حالا ظلم به مملکت نیست که این همه هزینه برای من شده ، من نروم بجنگم و شما را بفرستم که باید تازه آموزش ببینی؟ جبهه به نیروی آموزش دیده و جوان نیاز بیشتری دارد.

عباس برای پدرش نه تنها فرزند بلکه برادر و یار و همکار در کار و کشاورزی بود. پدر شهید می‌گوید: عباس که آمد پس از یک عمر یتیمی و بی‌برادری احساس کردم همراهی دارم که عصای دستم خواهد بود، کودکی بیش نبود.که به اندازه یک مرد بزرگ همپای من در مزرعه کار می‌کرد و هیچ گاه اظهار خستگی نمی‌کرد. یک سال خرمن بزرگی از محصول داشتیم که به روش آن زمان باید کارها را به انجام می‌رساندم، در حالی که هر کدام از زارعین چند نفری به کار پرداختند. من تنها با کمک عباس آن سال محصول را برداشتم! عباسی که کارش را با اعتقاد انجام می‌داد و تمام تلاشش این بود که من از دستش راضی باشم و این را تا روزی که در دنیا بود از همه حرکات و سکناتش می‌توانستم بفهمم. درسش را تنها یا به خاطر جبهه رها می‌کرد و یا موقعی که احساس می‌کرد من به او نیاز دارم.

بزرگی روح شهید از نگاه مادر:

نظم و انضباط عباس در منزل و مدرسه نمونه بود، همه چیزش جای خاص خود را داشت. عباس صبور و بردبار بود، سعی می‌کرد چیزی از ما بخواهد که توان تهیه آن را داشتیم. عباس از کودکی با هم سن و سالهایش فرق می‌کرد، هیچ گاه بازی آنها باب دلش نبود، بازی خودش فکر کردن و بعد روضه‌خوانی بود. هر وقت با من تنها می‌شد چیزی زیر پایش می‌گذاشت و پارچه‌ای به سر می‌بست و شروع می‌کرد درباره امام حسین(ع) روضه خواندن و سخنرانی کردن. نقاشی که می‌کشید نقاشی‌اش هم رنگ و بوی امام حسین (ع) و کربلا را داشت. وقتی عباس در آخرین اعزام به جبهه می‌رفت منتظر تولد نوزادی بودیم، وقتی یکی از بستگان از انتخاب نام برای کودک صحبت می‌کرد و برای دختر و پسر بودنش نام‌های مختلفی می‌گفتند. عباس گفت : اگر پسر بود، عباس هم اسم خوبی است. این حرفش مرا دگرکون کرد. گفتم: من و این بچه فدای یک تار موی عباسم.

خداحافظی کرد و رفت و وقتی بچه به دنیا آمد، حتی خبر تولد برادرش را هم دریافت نکرد و چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند و من هم به آخرین سفارشش که با کمال ادب عنوان کرده بود، عمل کردم و نامش را برای برادرش انتخاب کردم تا پرچمش روی زمین نماند و اکنون آن فرزندم پاسدار شده و لباس برادر شهیدش را پوشیده است.

 

شهید از نگاه نزدیکان:

عمه شهید: عباسم از زمانی که پسرم شهید شد مرتب به من سر می‌زد، بارها می‌گفت عمه فکر نکنی که موسی رفته تو دیگر پسر نداری، من تا هستم پسر تو هستم، هر چه بگویی عمل می‌کنم. گفتم:‌ دیگه جبهه نرو گفت : به جز این مورد. مگر قرار نیست برادر پرچم و سلاح به زمین افتاده برادرش را بردارد، من حالا برادرم شهید شده باید بروم و نگذارم اسلحه‌اش روی زمین بماند. عباس هم یک سال و نیم بعد از موسی شهید شد و مرا دوباره بی‌پسر کرد.

شهید از نگاه برادر کوچکتر:

در آن زمان اغلب معلم‌ها غیر بومی بودند و مردم برایشان احترام خاصی قائل بودند و با فرستادن شیر و ماست به درب منزلشان از آنها قدردانی می‌کردند. در یک مورد عباس قرار بود برای یکی از معلمان خود ماست ببرد، چون شب بود من هم همراهش شدم، وقتی به منزل معلم رسیدیم به من گفت: نمی‌خواهم آقا معلم بداند این ماست را کی آورده تو ماست را ببر بده و خودش در تاریکی توی کوچه ماند. درب را زدم، آقا معلم آمد ظرف ماست را به او دادم و خداحافظی کردم ولی معلم گفت : تو کی هستی، تو شاگرد من نیستی خودت را معرفی کن و من هم که به سفارش عباس نباید خود را معرف کنم، نمی‌دانستم چه بگویم بالاخره این قدر سؤال پیچم کرد تا مرا شناخت. بعدها آن معلم برای دیگران تعریف کرده بود که این ناشناس عمل کردن  برایم از ماستش خوشمزه‌تر بود.

او می‌گوید : عباس احترام همه را داشت، برایش فرق نمی‌کرد من که از او خیلی کوچکتر بودم با مردن مسن و پیر فامیل و روستا. الآن ک به منش او می‌اندیشم آنچه از اودیده‌ام را عین سفارش‌های اسلام می‌بینم که حالا بعد از سی سال تازه احادیثش را از این و آن می‌شنوم و در کتاب‌ها می‌خوانم و در حیرت مانده‌ام واقعاً جوان شانزده، هفده ساله آن روز این همه تقلید به موازین اخلاق اسلامی را از کجا فرا گرفته بود که چنین با دقت عمل می‌کرد!

شهید از زبان همسنگرش:

از کار روزانه که در جبهه خلاص می‌شدیم و فرصت استراحتی دست می‌داد، عباس تازه کارش شروع می‌شد و بچه‌ها هم امانش نمی‌دادند. یکی بلوز نظامی‌اش را می‌آورد و می‌گفت : برایم عکس اام را روی سمت چپش (روی قلب) بکش. دیگری سفارش کشیدن حرم امام حسین (ع) را روی پشت بلوزش می‌داد و دیگری شعار انتخاب می‌کرد و می‌گفت روی پیشانی‌بندم اضافه کن. عباس هم با رویی گشاده همه سفارش بچه‌ها را انجام می‌داد و در مقابل صلوات هدیه می‌گرفت و آرزوی شهادت.هر کسی از بچه‌ها که شهید می‌شد عباس تصویرش را در دفتر همه بچه‌ها می‌کشید ولی روزی که خودش شهید شد کسی نبود از او تصویری در دفتر دوستانش بکشد.

عباس هنرمند به تمام معنا بود، ولی این هنرمندی و خلاقیت هیچ گاه او را از راهی که در پیش داشت بازنداشت. از همه بیشتر فکر می‌کرد و این موقعی معلوم شد که برای هر مسأله‌ای راه حل داشت ولی فکر کردنش را بروز نمی‌داد یعنی آن جور که در کودکی آرامش داشت در نوجوانی و جوانی آرام نبود بلکه همیشه سعی می‌کرد در جمع بشّاش باشد و خصوصاً رزمنده‌ها را به هر ترتیب شده با هنرش سر حال نگه دارد. حالا همین جوان خنده رو و بشاش، شب‌هایی داشت که خودش و خدا تنها بودند. همه که به خواب می‌رفتند تازه او شروع می‌کرد به عبادت و چیزهایی می‌نوشت که نفهمیدم چه بود تا اینکه بعد از شهادتش متوجه شدم برای اکثر همکلاسی‌ هایش و هر که را می‌شناخت نامه می‌نوشته و با ادله‌های خاص هر نفر، او را به راه امام و جنگ راهنمایی می‌کرده است.

پیام شهید :

از خواهران گرامی خواهش می کنم که حجاب اسلامی خود را حفظ نمایند . مبادا قلب حضرت فاطمه (س) و زینب (س) را از خود نازاضی کنند . حجاب عفت شماست و شماها باید در سنگر حجاب از اسلام محافظت بنمایید .سلام مرا به رهبر عزیزم برسانید و بگویید تا آخرین قطره خونم سنگر اسلام را ترک نخواهم نمود .

نام و نام خانوادگی شهید شهید عباس رضایی
فرزند علمدار
تاریخ تولد ۱۳۴۶
محل تولد ونک
تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۸
محل شهادت آویهنگ
شهادت در عملیات والفجر ۸
وضعیت تاهل مجرد
نام یگان تیپ قمر
علت شهادت مجروحیت شدید در اثر بمباران هوایی
آخرین مسئولیت نیروهای عمل کننده
میزان تحصیلات دیپلم
مزار شهید گلزار شهدای ونک 

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

 

Go to TOP