معرفی شهدای سمیرم/26

شهید سالار محمودی

سالار هم مانند همه ما زندگیش را دوست داشت، فرزندانش برایش عزیز بودند اما رفتن را بر ماندن ترجیح داد تا من و تو آسوده زندگی کنیم او زیر بار ظلم نرفت. سالار در بهمن ماه سال ۶۴ عاشقانه از این دنیای فانی پرکشید.

 به گزارش پایگاه خبری سمنا، یکبار هم با خود فکر نکردم، تو چرا جانت را گران نشمردی و نگفتی که به من چه ارتباطی دارد که چه کسی می آید و چه کسی می رود، مثل آنهایی که نه از آب گل آلود ماهی گرفته اند نه، بلکه خاویار را در شفاف ترین آب ها و به چه راحتی صید کردند. ساده بگویم شما توان در بدن داشتید، جنگیدید و آن ها تا توان داشتند خوردند و بردند. آری همین است قصه ی لاله  هایی که روییدند، مبهم نیست، برایشان اهمیت داشت که خیابان ها محل هرزه گی بیگانه نباشد و ناموسشان ترس و واهمه ی ثانیه ای نداشته باشند و آزادی به هیچ متاعی فروخته نشود. و همان طور که سید و سالار شهیدان فرمود دین نداری لااقل آزاده باش.

خاطرات مادر شهید :

دو دختر و سه پسر حاصل همه زندگی ما بود. سالار فرزند سوم خانواده بود . اوایل تابستان بود، شام جمعه ، اذان مغرب را که می گفتند ، سالار به دنیا آمد . می خواستیم اسمش را شنبه بگذاریم، اما تا رفتیم شناسنامه بگیریم ، اسم او را گذاشتند ، سالار .

خیلی محبت داشت . پرستار پدرش و کمک حال من بود . قبل از اینکه به سربازی برود ، ازدواج کرد ، خدا به او سه فرزند داد . فرزند اولش فوت کرد. فرزند دومش دختر و فرزند سومش پسر است . موقع جنگ که شد ، رفت برای سربازی ثبت نام کرد. دخترش پنج ساله بود و پسرش یک سال و نیم ، خانمش به او گفت : « سالار بی وفایی می کنی ،» گفت : « باید بروم . »

برادرش به او گفت : « من که رفتم ، اگر تو هم بروی ، چه کسی از پدر و مادرمان مراقبت می کند . » گفت : خدا

هنگامی که اعزام شد ، رفت اندیمشک . مرخصی که آمد ، اول رفت وضو گرفت . به سالار گفتم : مادر اگر تو بروی من چه خاکی بر سر کنم ، گفت : « مادر آنهایی که رفتند ، مگر مادر نداشتند . مگه خودت نگفتی ، اگر راه امام حسین (ع) باز بشه ، می روم پابوس آقا ، حالا باید من بروم راه را باز کنم تا شما به پابوس امام بروید.

برای آخرین بار که دیدمش ، می خواست برگردد منطقه . کاسه آبی آماده کردم . اشک جلوی چشم هایم را گرفته بود . به او گفتم : مادر من غیر از خواهر و برادرهایت ، هیچ کسی را ندارم . نه برادر دارم ، نه خواهر ، مواظب خودت باش . گفت : « مادر چشم امیدت به خدا باشد . ما رفتیم به راه خدا .» گریه دیگه امانم نداد .

شب قبل از شهادتش ، خواب سالار را دیدم . خواب دیدم ، امامزاده داشت وضو می گرفت . گفتم : سالار چه خبر شده ، گفت : بابام شهید شده .

دخترم صبح زود آمد در خانه و گفت : « مادر توی ده یک قضیه ای هست ، حس می کنم که شهید داریم » گفتم : « من خودم خواب دیدم و مطمئن هستم که سالار شهید شده . » آمدند در خانه ، گفتند : پسرتان . . .

عاشق همسر و بچه هایش بود . با خانمش خیلی خوب صحبت می کرد . برای او خیلی احترام قائل بود . او هم برای شوهرش همین احترام را قائل بود . بعد از شهادت سالار ، دیگه ازدواج نکرد و الان هم در شهرضا خانه ای برای آنها گرفتیم . هر چه به همسرش اصرار کردیم که کمکت می کنیم ، ازدواج کن ، قبول نکرد .

گفت : « من با سالار عهد و پیمان دارم »

پیام شهید :

زیر بار ظلم نروید و به کسی هم ظلم نکنید که ظلم پایه و اساس ندارد .

نام و نام خانوادگی شهید شهید سالار محمودی
فرزند جعفر
تاریخ تولد ۱۳۴۱
محل تولد ونک سمیرم
تاریخ شهادت ۶۴/۱۱/۲۴
محل شهادت فاو
شهادت در عملیات والفجر ۸
وضعیت تاهل متاهل
تعداد فرزند ۱ پسر و ۱ دختر
نام یگان تیپ قمر بنی هاشم (ع) – لشگر ۱۴ امام حسین(ع)
علت شهادت اصابت ترکش
آخرین مسئولیت نیرو
میزان تحصیلات راهنمایی
شغل سرباز وظیفه
مزار شهید گلزار شهدای ونک

 

 

 

گزارشگر پایگاه خبری سمنا:فاطمه نجفی

Go to TOP