معرفی شهدای سمیرم/22

شهید ابوتراب خلیلی

۱۷ روز از شعبان گذشته بود که ابوتراب به دنیا آمد. هنوز ۸ ساله نشده بود که کام شیرینش از نعمت پدر محروم شد .او کار و تحصیل را با هم تجربه کرد.سال ۶۴ به جبهه رفت و به آرزوی خود رسید.

به گزارش پایگاه خبری سمنا، چه خجسته روزی است جمعه و چه ماهی است شعبان ، درست ۱۷ روز از شعبان می گذرد و فرزندی به دنیا می آید که او را سید ابو تراب نامیدند .پدر آسید کمال عاشق ابو تراب بود . انگار خدا به او همین فرزند را داده بود . ابو تراب پس از طی دوران طفولیت وارد مدرسه مفتح روستای ونک شد . هنوز ۸ ساله نشده بود که کام شیرینش از نعمت پدر محروم شد .
دلتنگی خانواده برای پدر و یتیمی و سختی از طرف دیگر او را آزار می داد . بارها گوشه ای می نشست و گریه می کرد و مادر بسیار برای او پدری کرد . ابوتراب با آن سن کم در امور کشاورزی و خانه کمک حال مادر شده بود .
او وارد مدرسه راهنمایی ابن سینا شد ، ولی به دلیل مشکلات فرآوان ، مجبور به ترک تحصیل گردید پس از ترک تحصیل به کار کشاورزی بطور مداوم پرداخت و پس از آن به شهرضا رفته و در مدرسه شبانه آیت الله کاشانی شهرضا ثبت نام نمود و کار و تحصیل را با هم تجربه کرد . بنایی ، موزائیک سازی از کارهایی بود که ابو تراب به سختی آن را انجام می داد و دستمزد ناچیز خود را برای خانواده ارسال می کرد و خود شب ها به تحصیل می پرداخت . با همان پس اندازی که برای خود کنار گذاشته بود ، دوچرخه ای خرید و قبل از عزیمت به جبهه آن را به برادرش سعیداهدا کرد .
۶۴/۱۰/۱۰ بود که رفتن را بر ماندن ترجیح داد . از مادر اجازه گرفت و با برادر خداحافظی کرد . انگار به دلش افتاده بود که دیگر نمی آید . او در نامه ای که برای خانواده می نویسد ، به آنان می گوید : تا حمله نشود من به مرخصی نمی آیم و در نامه ای دیگر از خانواده خداحافظی می کند و به مادرش می نویسد : مادر می دانم چه شب هایی را به خاطر من صبح نکردی و بیدار ماندی تا من بزرگ شوم ، ولی مسئله اسلام را نمی شود فراموش کرد . برای من ناراحت نباشید ، چرا که من از علی اصغر ، شش ماهه امام حسین (ع) عزیز تر نیستم .
و سرانجام این رزمنده بزرگوار در روز دوشنبه ۶۴/۱۱/۲۱ در عملیات والفجر ۸ با اصابت گلوله در اروند رود به درجه رفیع شهادت رسید . یادش گرامی باد .
مادر شهید :
۴ فرزند پسر و۲دختردارم .ابوتراب دومین پسر و پنجمین  فرزندم بودتا دوران راهنمایی در ونک بود برای ادامه تحصیل به شهرضا رفت ولی درس را رها کرد وگفت جنگ واجب تر است به جبهه رفت .پدرش فوت شده بود ومن مخالف رفتنش نبودم از وقتی به جبهه رفت یکبار هم به مرخصی نیامد .موقعی که داشت می رفت خوشحال بودم که فرزندم به این راه می رود خیلی ها رفته بودند ودیگر برنگشته بودند ومن با وجود اینکه می دانستم این راه چه راهی است وبرگشتنش با خداست ولی ناراحت نبودم .خبر شهادت ابوتراب را پدر شهید خیبر جعفری دادپسر خودش هم سال پیش شهید شده بود وقتی خبر شهادت را به من داد گفتم الحمدالله .
برادر شهید :

آنقدر دویدم وآخر نرسیدم دلتنگ تماشایت بودم ولب تشنه دیدار !
ابوتراب ۴۵ روز دوره آموزشی را در پادگان امام حسین خمینی شهر گذراند آن زمان من داشتم دوره تربیت معلم را می گذراندم سال دوم دوره تربیت معلم را سال ۶۴-۶۵ در نجف آباد بودم که شنیدم برادرم برای دوره آموزشی به آنجا رفته به پادگان خمینی شهر رفتم تا ببینمش ولی متأسفانه به اردو رفته بودند تاریخ ۶۴/۱۰/۱۰ اعزام شده بود و من هم از طرف تربیت معلم به شهید آیتی نجف آباد به تهران رفتم واز آنجا تقسیم شدیم به لشکر ۱۰ سید شهدا ولشکر محمد رسول الله وهمه ما به لشکر ۱۰سید شهدا رفتیم ودر منطقه کاخ شلمچه بودیم دیگر همدیگر را ندیدیم ولی از طریق نامه خبر داشتیم من بار چهارم بود که به جبهه می رفتم ونیازی به گرفتن اجازه نداشتم اوایل مادرم رضایت نمی داد حتی با عمه ام مادر شهیدان کفیلی به سپاه رفته بودند تا جلوی اعزامم را بگیرند ولی من به هر طریقی که می شد می رفتم خیلی دوست داشتم برادرم را ببینم سراغش را گرفتم گفتند :تیپ قمر است.

مرخصی گرفتم رفتم سراغش گفتند: رفته اردو ی آمادگی قبل از عملیات .عملیات که شد تیپ پدافندی گردان امام حسین بودیم عملیات که شروع شد حدس زدم که تیپ قمر جزء نیروهای خط شکن باشد و به عملیات رفته.

شب خواب دیدم از ساختمانی بلند با پله های زیادبود من تا جایی که توانستم بالا رفتم اما دیگر نفسم بند آمد ونتوانستم ادامه دهم ولی ابوتراب آنقدر بالا رفت تا جایی که دیگر از دید من خارج شد .بیدار که شدم حدس زدم برایش اتفاقی افتاده است .فردا صبح مرخصی گرفتم واز آنجایی که ونک تلفن نداشت با عمه ام در شهرضا تماس گرفتم گفتند: حال مادرت خوب نیست اگر می توانی مرخصی بگیر وبیا . چون از قبل خواب دیده بودم پیش خودم گفتم : ابوتراب یا شهید شده یامجروحیت شدید دارد .به ونک رفتم روزی که رسیدم مراسم هفت ابوتراب بود وقسمت نبود قبل از شهادتش ببینمش .ابوتراب اولین شهید خانواده ما نبود از سال ۵۹ پسر عمه ام شهید شده بود سال ۶۰، برادر خانم وپسر عمه ام که در بستان شهید شد. پسر خاله ام سال ۶۱ با شهید دستغیب. سال ۶۲ خیبر جعفری شهید کفیلی که هم دامادمان بود هم پسر عمه ام وعملیات خیبر، شهید قاسمی .بنابراین آمادگی داشتیم که هر خبری را بشنویم ومی دانستیم جه برخوردی داشته باشیم وچطور رفتار کنیم.

ابوتراب ۱۷ سال داشت که شهید شد من چهار سال دبیرستان را در شهرضا گذراندم و۲ سال هم تربیت معلم و۶ سال از هم دور بودیم فقط ۱۱ سال با او بودم چیزی که از او در ذهنم هست اینکه هر کس هر کاری داشت به او می سپرد .بسیار مسئولیت پذیر بود .حتی زمانی که مادرم تصادف کرد پرستاریش را خودش بر عهده گرفته بود .ما یک برادر نا تنی داشتیم که متولد ۴۷ بود سال ۵۵ من ۱۰ ساله بودم وابوتراب ۸ ساله که پدرم از دنیا رفتند .سرپرستی ما با برادر ناتنی ام وعمویم بود که برادربزرگم خیلی برایمان زحمت می کشیدند زمانی که من دنبال درس رفتم خیالم راحت بود که کارها را انجام می دهند .

پیام شهید :
از امت حزب الله می خواهم که مساجد را پر کنند و در نمازهایتان امام امت و امت امام را دعا کنید . ۱۳۶۴/۱۰/۲۴

نام و نام خانوادگی شهید شهید ابوتراب خلیلی
فرزند کمال
تاریخ تولد ۱۳۴۷/۷/۱۷
محل تولد ونک سمیرم
تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱
محل شهادت اروند رود
شهادت در عملیات والفجر ۸
وضعیت تاهل مجرد
تعداد فرزند
نام یگان
علت شهادت اصابت گلوله
آخرین مسئولیت بسیجی
میزان تحصیلات سوم راهنمایی
شغل دانش آموز
مزار شهید گلزار شهدای ونک

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

Go to TOP