معرفی شهدای سمیرم/ دی ماه 13

جانباز شیمیایی خدابخش رضایی

خدابخش جانباز شیمیایی که پس از سال ها تحمل و رنج اواخر دی ماه ۸۳ به سوی حق رفت و پس از دفن در باغ رضوان ونک از جدایی خود از یارانش گلایه کرد تا یادبودی از وی در گلزار شهدا قرار گرفت.

به گزارش پایگاه خبری سمنا، هنگامی که جهت مصاحبه با خانواده شهید به در منزل رفتیم ، متوجه شدیم که مادر شهید چند روزی است که به رحمت خدا رفته است . خدا روح این مادر شهید و فرزند شهیدش را قرین رحمت نماید .

پیام شهید :

در راه تحصیل علم و دانش کوشا باشید .

پدر شهید :

یادم است که روز دوشنبه بود که خدا به ما خدابخش را بخشید . زندگی این شهید چه در به دنیا آمدن او و چه در شهادت ویژگی داشت . ویزگی به دنیا آمدن او در روز ۲۵ رجب مصادف با شهادت امام موسی کاظم (ع) باب الحوائج بود و خدابخش در روز شهادت این امام معصوم به دنیا آمد و ویژگی روز شهادت او هم در روز سه شنبه ، مصادف با ۲۹ ذی القعده و شهادت امام محمد تقی (ع) بود . او با شهادت به دنیا آمد و با شهادت هم رخت از این دنیا بست .

من ۴ پسر و ۷ دختر دارم . تا کلاس پنجم درس خواند .فشار زندگی زیاد بود و او می خواست به من کمک کند . درس را ادامه نداد و به کار کشاورزی پرداخت . جنگ که شد ، امام (ره) دستور دادند که به جبهه ها کمک شود و من هم به عنوان یک بسیجی عازم جبهه شدم . لشگر ۱۴ امام حسین (ع) زیر نظر حاج حسین خرازی اداره می شد و من در این لشگر از کردستان گرفته تا فاو حضور داشتم . در فاو مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفتم و مجروح شدم .

خدابخش در زمانی که من در جبهه بودم ، دست راست مادرش بود . او بزرگ و بزرگتر شد تا به سن ۱۸ سالگی رسید . قبل از آن بارها می خواست به جبهه بیاید ، اما مادرش به او می گفت که پدرت الان جبهه است ، تو کجا می خواهی بروی .

موقعی که رفت سربازی ، اعزام شد به کردستان و مقر آن ها شهر بانه بود .   در عملیاتی که در ارتفاعات کله قندی انجام گرفت ، حضور داشت . آذوقه رزمنده ها روی ارتفاع قطع شده بود و هیچ راهی برای بالا بردن آذوقه و مهمات با توجه به فشار دشمن نداشت . خدابخش به مسولین اعلام     می کند که اگر تراکتوری پیدا کردید ، من این   آذوقه ها را روی ارتفاع می رسانم .

رفتند از مریوان و تراکتوری پیدا کردند و ایشان آذوقه بچه های رزمنده را به بالای ارتفاع می برد . در یکی از این رفت و آمدها ، هنگامی که به ۱۵۰ متری نیروهای رزمنده می رسد ، دشمن منطقه را بمبارن شیمیایی می کند و ایشان مجروح می شود . تعدادی از رزمندگان شهید و تعدادی مجروح   می شوند .

وقتی خدابخش مجروح می شود که دیگر چشم هایش هیچ جایی را نمی دیده و ریه هایش مشکل پیدا می کند . ایشان به اراک انتقال پیدا می کند و تحت درمان قرار می گیرد. بعد از مرخص شدن از بیمارستان به مرخصی آمده بود ، هنوز ما نمی دانستیم که وضعیت پسرمان به این صورت شده است . ایشان پس از چند روز به منطقه بازگشتند ، تا این که سربازی او به پایان رسید و به روستا باز گشت و پس از آن نیز به عنوان نیروی بسیج عازم جبهه شد.

بعد از چند سال تشکیل زندگی داد که ثمره ازدواج او دو فرزند پسر می باشد .با توجه به کارش ، مجبور شد که به شهرضا مهاجرت کند و در آن جا خانه ای اجاره کرد . هر بار که به ونک باز       می گشت متوجه ضعف بدنی او می شدیم و به او می گفتیم که چرا اینقدر ضعیف شده ای یا سرفه می کنی تا پس از مدتی ، متوجه موضوع شدیم ، که ایشان شیمیایی شده است .

در سال ۱۳۸۰ با آزمایش خون پی بردیم که به سرطان خون مبتلا شده است . پی گیری ها   بی فایده بود و هر پزشکی که مراجعه کردیم ، آیه یاس و نامیدی برایمان خواند . پزشکی پیدا شد و گفت : ۶۰ میلیون تومان آماده کنید تا من او را درمان کنم . زندگی مان را فروختیم ، اما مگر یک خانواده روستایی چقدر مال و املاک دارد که ۶۰ میلیون ارزش داشته باشد . سه سال تحت درمان بود و چه دردهایی را که تحمل نکرد . از یک طرف بچه های خدابخش و از طرف دیگر خانواده که مدام پی گیر وضعیت او بودند .خدابخش اخلاق بسیار خوبی داشت . موقعی که مرخصی می آمد ، بدون استثناء همیشه دو یا سه روز زودتر عازم جبهه می شد . می گفت : نیرو کم داریم و باید هر چه سریع تر برگردم تا بچه های دیگر به مرخصی بروند .

برادر شهید :

وضعیت خدابخش بدتر شد و او در بیمارستان امید بستری گردید . پرونده پزشکی را دکترها مطالعه کردند و گفتند که ایشان دو بار شیمیایی شده است . یک بار به هنگام خدمت و یک بار پس از خدمت که به عنوان بسیجی عازم جبهه بود . پی گیری های ما از طریق بنیاد شهید ادامه داشت . ولی مسولین ترتیب اثری نمی دادند . توی بیمارستان امید بودیم ، امید داشتم یک نفر از مسولین سری به ما بزند ، اما دریغ از یک نفر و آخرین صحبتی که با من داشت این بود که از خانواده اش نگهداری کنیم و حلالیت طلبید .

روز سه شنبه مقارن با ایام شهادت حضرت امام محمد تقی (ع) بود . در حالی که من بالای سر او بودم ، اشک می ریختم و آخرین لحظات زندگی برادرم را مشاهده می کردم ، با سختی صحبت می کرد گفت : « رفتن و ماندن من دست خداست . هر چه خواست خدا باشد ، همان است . ما در کار خدا دخیل نیستیم ، اشهد ان لا ا له الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله ، اشهدا ان علی ولی الله ، یا حسین ، یا حسین ، یا ابا عبدالله حسین ، التماس دعا دارم . . . »

دکترها و پرستارها را صدا زدم ، ذکر یا ابا عبدالله می گفت . نفس های او به شماره افتاده بود . پرستاران من را از اتاق بیرون کردند . بدنم مثل بید می لرزید . خدایا تو خودت کمکش کن . هر چه صلاح خدابخش است ، آن را انجام بده . پس از دقایقی اعلام کردند : ایشان تمام کردند .

انا لله و انا الیه راجعون . آن موقع کمرم شکست .

پدر شهید :

جنازه خدابخش را به ونک انتقال دادیم و در باغ رضوان روستا به خاک سپردیم . یک شب به خوابم آمد و گفت :” چرا کوتاهی کردید و من را از دوستان جدا کردید . ” پی گیر وضعیت شهادت او بودیم تا دو سال بعد از شهادتش ، تاییدیه شهادت او صادر شد .

خواهر شهید :

یک شب خواب داداشم را دیدم . یک سیب سرخ را از وسط نصف کرد و گذاشت کنار هم و گفت « خواهر من بین پدر و مادر فرق نگذاشتم . پس تو هم احترام آن ها را نگه دار و مواظب آنها باش . »

برادر شهید :

من از طریق جهاد به امیدیه اهواز رفتم . در آن جا نیرو برای ساخت سنگر می بردم . یک بار هم برای دیدن پدرم در لشکر ۱۴ امام حسین (ع) به دارخوین رفتم و پدرم را ملاقات کردم . او گفت : تو این جا چکار می کنی ؟ و بسیار خوشحال شد .باورش نمی شد که فرزندش را آن جا ببیند .

موقعی که در امیدیه بودم ، هواپیماهای دشمن آن جا را بمباران کردند . من را به بیمارستان شهید بقایی اهواز انتقال دادند و بعد از آن ، به شیراز و پس از آن به اصفهان منتقل شدم . وقتی حالم رو به بهبود بود و قصد بازگشت به منطقه را داشتم ، مادرم به من گفت که : پدرت که جبهه است ، برادرت هم جبهه است . تو این جا باش و کمک حال من باش و من هم نرفتم و به کار کشاورزی پرداختم .

پدر شهید :

فرزندم یک بار مرا با خود به کردستان و شهر بانه برد . تمام فرماندهان و سایر نیروها من را صمیمانه بغل کردند و احترام گذاشتند . خدابخش گفت : ما این جا با هم غذا می خوریم ، می خوابیم و زندگی می کنیم .

خواهر شهید :

ده روز قبل از شهادت داداشم ، خواب دیدم دو تا از شهدا به خواب من آمدند . گفتند : این جا می خواهند شهید بیاورند . اما شهید فعلاً گمنام است . به آن ها گفتم که : این شهید کیست؟ به من گفتند که بعداً متوجه می شوی .

نام و نام خانوادگی شهید جانباز شیمیایی خدابخش رضایی
فرزند کرمعلی
تاریخ تولد ۸/۸/۱۳۴۶
محل تولد ونک سمیرم
تاریخ شهادت ۲۲/۱۰/۱۳۸۳
محل شهادت
شهادت در عملیات
وضعیت تاهل متاهل
تعداد فرزند ۲ فرزند پسر
نام یگان
علت شهادت جانباز شیمیایی
آخرین مسئولیت راننده
میزان تحصیلات پنجم ابتدایی
شغل راننده
مزار شهید گلزار شهدای ونک – باغ رضوان

 

گزارشگر پایگاه خبری سمنا: فاطمه نجفی

Go to TOP